۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

برگه سبز

با کمال افتخار، با تی شرت سبز رفتم پای صندوق
بعد از حدود 45 دقیقه رسیدیم نزدیک های میزهای رای گیری
یکی از بچه بسیجی های محل گفت آقای فلانی شناسنامت رو بده من، با خودم گفتم میخواد گیر بده ... گفتم بگذار بهش بدم شناسنامه رو اگه اذیت کرد حالش رو ببگیرم
تو این فکرا بودم که شناسنامه ام رو پاس داد اونور گفت این آقا لباسش غیر قانونیه، سریع کارش رو انجام بدید بره بیرون
گفتم : با لباس من چیکار داری ؟
گفت نباید این رنگی میپوشیدی
تو دلم گفتم نا مردا، تمام طرفدار های مموتی رو گذاشتن پشت صندوق ها حالا به ما میگن غیر قانونی، شکر خدا همه تو مملکت دزد و دروغگو شدن کسی با ما کار نداشت
موقع نماز هم رفتم مسجد، خیلی حال داد
احساس میکردم همه میترسن از پوشیدن رنگ سبز، آخه بدجوری مردم رو ترسوندن
نماز تموم شد آمدم برم بیرون یکی از مسئول ها آمد گفت : آقا شما میخوای رای بدی ؟ گفتم نه آمدم برا نماز، آی خورد تو ذوقش
حالا شب شلوغ میشه، باز میره با تی شرت نازم جولان میدم تو مسجد

آیه داریم تو قرآن، صراحتاً میگه ما سرنوشت قومی رو عوض نمیکنیم مگر اینکه خودشون بخوان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر